کوپه شماره ٧
Friday, May 09, 2008
Buddha

There was a special moment,
All doors were open.
No leaves, no branches,
The garden of annihilation had appeard.
Birds of places were silent,
This silent, that silent,
The silence itself was utterance.
What was that area?
Seems a ewe and a wolf,
Standing side by side.
The shape of the sound, pale
The voice of the shape, weak
Was the curtain folded?
I was gone, he was gone,
We had lost us.
The beauty was alone.
Every river had become a sea,
Every being had become a Buddha.
Thursday, May 08, 2008
بلدنا بلدکم
Labels: بیروت

بیروت عزیز برای تو می نویسم. هرچند که باور نمی کنم که این چیزهایی که این جا می بینم پاره های وجود تو ست که دارد در میان شعله های جنگ می سوزد. بیروت عزیز دو روز پیش که از تو خداحافظی کردم به فکرم نمی رسید که تنها ساعتی بعد تو را چنین ببینم اگر چه همان زمان هم تو در شرایط عادی نبودی و دلشوره ای بزرگ وجود زیبایت را گرفته بود. حالا من این جا تنها چند صد کیلومتر دورتر از تو نشسته ام و دلم شور می زند. دلم شور تو و فرزندانت را می زند. فرزندانی که اگر از گروه ها و ادیان مختلف بودند اما تو را دوست داشتند. نگران فاروقم با آن نگاه دوستانه اش. دلم شور زینا و سارا را می زند که در این روزهایی که ما در کنار تو بودیم چقدر مهربانانه همراهیمان کردند. برای خالد، زیاد، علی، زهرا، نجوی که در کافه کنارم می نشست و درس می خواند.........آخ دلم شور امل کوچک با آن چشم های مهربانش که از یک بار بی خانمان شدن خانواده و کشته شدن پدرش در غزه حرف های زیادی داشت. از همه بیشتر دلم شور خود تو را می زند که می سوزی و باز می مانی. کاش می شد از همین جا به تو همه فرزندانت بگویم برایتان آرزوی آرامش و صلح دارم و به زبان خودتان خواهم گفت بلدنا بلدکم یا حبیبی بیروت
Tuesday, May 06, 2008
هم آغوشی
Sunday, May 04, 2008
فال
Saturday, May 03, 2008
سکوت
یه دو هفته ای می شه که این جا داره خاک می خوره و البته من حرص. اما چه کنم که در هفته که چه عرض کنم در این سال جدید به خاطر عمل عجیب جابه جایی کاری و برنامه های فوق عادی که داشتم آن قدر سرم شلوغ بوده که در روز بیش از چهار ساعت نخوابیدم. الان هم در یک مسافرت کاری هستم. زمانی که از سفر بر گردم درباره اش می نویسم. فقط بگم که امشب من در یک شهر زیبا و رویایی خواب های شیرین می بینم.
Wednesday, April 16, 2008
تشویق برای تعویض پول های کهنه با نو
Labels: وب نوشت
من یک عادت بسیار عجیب غریب دارم. این عادت هم این است که پول های چرک و کثیف و پاره ای که بعضی از این تاکسی ها به زور یا لابه لای پول های دیگه به آدم می اندازن رو جمع می کنم و هر دو هفته یک بار یک دو سه هزار تومن پول کهنه و از رده خارج رو می برم بانک ملی و پول تمیز می گیرم. بیشتر بانک ها هم که این پول ها رو می گیرن پانچ می کنن و به اصطلاح از رده خارج می کنن.
امروز باید جایی پول می دادم برای همین از بانک یک باند 2000 تومانی گرفته بودم. وقتی داشتم پول می دادم لابه لای پول ها یک اسکناس نه چندان کهنه بود که یک تیکه اش کامل کنده شده بود. داشتم برمی گشتم سر راهم توی خیابون فلسطین یک بانک ملی بود پول را بردم عوض کنم. یک دو سه ماهی می شه که پول کهنه ها را نبرده بودم بانک. پول ها را که به مسئول باجه دادم و پول تازه را گرفتم دیدم دویست تومان از پول کمه. گفتم آقا اشتباه نکردید. همون دو هزار تومانی پاره رو نشونم داد و گفت یه تیکه از این پول نیست همونو کم کردم. بعد هم اونو انداخت روی دست دو هزار تومانی که کنار دستش بود. نگاه کردم میزان پارگی پول به ده درصد مساحت دو هزار تومانی هم نبود. اینو به همون مسئول باجه گفتم. گفت قانون بانکه. باید کم کنم. دویست تومان اصلا مهم نبود اما برام جالب بود که این پولی بود که از باند مهر شده بانک شمارش شده گرفته بودم. باند رو نشونش دادم و گفتم اما همکاراتون این پول را لابه لای پول ها جا ساز کردند. گفت به من ربطی نداره می خواستید پول ها رو بشمارید. گفتم آقای محترم من شمردم. اما ظاهرا پول چهارتا گوشه داره و من دو گوشه اشو شمردم. با خونسردی تمام گفت این تجربه می شه که بعد از این که پول رو می گیرد دو طرف رو بشمری. هم خنده ام گرفته بود هم بهم برخورده بود که چرا این همه بانک مرکزی تبلیغ می کنه که پول های کهنه و پاره رو به بانک بدید و پول سرمایه ملی است و باید نو نگه دارید؛ این یعنی چی. یک آقایی کنار دستم بود گفت خانم این شگرد بانک ها شده که پول های کهنه و پاره رو لابه لای دسته ها می ذارن. اگه فهمیدی که باز روی یک دسته دیگه می ذارن و اگه نفهمیدی هم که این جوری می شه. با خودم فکر کردم این دیگه خیلی توهم توطئه است. یک نگاه به دو هزار تومانی پاره انداختم و قبل از این که از بانک بیرون بیام به متصدی باجه گفتم ببخشید می شه لطف کنید اون پول رو پانچ کنید و روی پول های از رده خارج بریزید. در حالی که داشت پول های جلوشو داشت دسته می کرد سرشم بالا نکرد. اما گفت شما نمی خواد وظیفه منو بهم یاد بدید. اگه ناراحتید پول ها رو پس بدم. هیچی نگفتم و از بانک اومدم بیرون. در حالی که پول ها رو توی دستم گرفته بودم و به این فکر می کردم که از این به بعد پول های کهنه رو به بانک بدم یا نه.
توی خیابون ولی عصر 1500 تومان از اون پول را دادم فیلم مربای شیرین رو که چند وقته دنبالش بودم خریدم.
پ.ن: امروز پروین دولت آبادی شاعر شعرهای کودکی خیلی از ما هم رفت. پروین دولت آبادی هم مثل ثمین باغچه بان رفت. شاید خیلی از ما ها ندونیم که شاعر شعر ماهی که تو آب نباشه خانم دولت آبادی بوده اما این شعر رو حفظیم. دارم یک مطلب در موردش می نویسم.
Monday, April 14, 2008
بیست پنج فروردین 1356
Labels: کودکی ها
امروز بیست و پنجم فروردینه. صبح سوار قطار توربوترن شدیم و به طرف تهران حرکت کردیم. چند روزی از عروسی عمو محمد گذشته و بابا و عمو محمود معتقدند که با وضعیت زن عمو پروین( زن عمو محمود) باید هر چی زودتر بریم تهران. توی چند روز گذشته چقدر با عروسی عمو خوش گذشت. قبل از این که سال 55 تموم بشه مادرجان تصیم گرفته که به زندگی عمو محمد سر و سامون بده. آخه همچین بفهمی نفهمی سر و گوشش می جنبه . خودش چند تا گزینه داره. اما با گزینه ای که بابا براش انتخاب کرده موافقت می کنه. برای خواستگاری که می ریم دایی جواد هم که قرار همون سال سپیده رو ببره آمریکا با فریده خانم و دختراش اومدن مشهد با ما می آن بریم خواستگاری. ما می ریم خونه دختر عمه بابا که گفتن یک دختر خیلی خوب داره. من روی پای مامان نشستم و دارم به حرف های بزرگترا گوش می دم. یه دفعه سوگند و سایه دختر دایی هام از پایین می آن و می گن بابا این جا توی زیر زمین این ها لیلا فروهر نشسته و داره گریه می کنه. بعدا می فهمیم منظورشان از لیلا فروهر نوه عمه بابا است که حالا 31 ساله که زن عمومه. مقدمات عروسی خیلی زود آماده می شه. عروس 14 سالشه و داره درس می خونه. آخر عید قرار عقد و عروسی رو می ذارن. عمو محمود یک دوربین هشت میلی متری داره که از هر جا که می ریم فیلم می گیره. این دوربین رو زن عمو پروین از انگلیس آورده. با کلی سوغاتی از اون جا. برای من و مرجان یک دامن های لاجوردی از Mother care آورده. یه سری بلوز و زیر پوش مخمل هم هست. قرمز برای من و آبی برای مرجان. برای خودشو و بچه ای که حامله است هم کلی لباس آورده. حتی لباس توی بیمارستان برای خودشو و نوزاد. دکتر گفته آخرای فروردین بچه اش به دنیا می آد. برای همین عروسی با عجله سر می گیره.
از عروسی خاطرات کمی تو یادم هست. مامان برای من و مرجان یکی یک دست لباس سفید گرفته. مال مرجان لباس عروسه. اما لباس من آستین حلقه ایه. اما من می خوام لباسم عین لباس زن عموی تازه ام باشه. آخه لباسش گیپور سفیده و یک کلاه هم داره. عمو محمود همش فیلم می گیره. عروس منو که دور سالن می چرخم و به قول مامان آتیش می سوزونم رو بغل می کنه و می بوسه. عمو فیلم می گیره. مرجان و علی پسر عموم منو که یک سال از اون ها کوچیکترم رو تحویل نمی گیرند. منم برای خودم بدو بدو می کنم و مجلس رو به هم می زنم. مامانم از یک طرف عروس بزرگه و کار تدارک جشن باهاشه و از طرف دیگه باید مواظب من باشه. زن عمو پروین هم خیلی چاق شده و همون علی رو بگیره کافیه. همه این ها رو بعدا توی آپارات می بینیم. آخه عمو فیلم هاشو گرفته.
عروسی تموم می شه و عمو محمود می گه باید زودتر برگردیم تهران. بلیت قطار روز رو می گیره. توی قطار حال زن عمو پروین اصلا خوب نیست. عمو می گه خوب شد که با ماشین نیامدیم. مامان منو توی بغلش گرفته که توی قطار راه نرم تا دوباره کهیر بزنم( آخه من حساسیت دارم و هر وقت توی قطار می شینم بدنم شروع می کنه به کهیر زدن. هنوز هم بعد از سی و خورده سال توی قطار می آم با این که آنتی هیسستامین و پماد همراهمه بازم کهیر می زنم. ) می گم مامان منو نگه داشته و هوای زن عمو رو داره. عصری وقتی به تهران می رسیم همه نفس راحتی می کشن. ما می ریم خونه خودمون . توی خیابون شاه آباد. خیابون اکباتان و عمو محمود خونه اش طرف های خیابون فوزیه است. همه خیلی خسته ایم. شام یک چیز ساده می خوریم و می ریم که بخوابیم که یک دفعه صدای زنگ خونه رو می شنویم. مادرجان قراره فردا بیاد تهران. در و که باز می کنیم می بینیم عمو محمود و زن عمو با علی اومدن. زن عمو دلشو که خیلی گنده است گرفته و گریه می کنه. به مامان می گه باید سریع بریم بیمارستان. اما زن عمو پشت در می شینه . مامان می گه نمی شه وقتشه. بیارش توی خونه . بعد می دوه می ره خونه خانم نجات. خانم نجات همسایه امونه. لیسانس مامایی داره . توی بیمارستان بازرگانان کار می کنه. یک معطب کوچک کنار خونه اش داره. مرجان و علی و من هر سه تا رو اون به دنیا آورده. اما سر این بچه تازه زن عمو تصمیم گرفته بود بره یک بیمارستان با کلاس. حتی لباس خودشو بچه رو که قراره توی بیمارستان بپوشه از Mother care از شعبه اصیلش از لندن خریده. مامان به بابا می گه بچه ها رو ببر توی اتاق و خودش می دوه می ره خونه خانم نجات. ما یعنی منو و مرجان و علی رو می فرستن توی اتاق . صدای جیغ زن عمو می آد که همون جا پای باغچه ما نشسته. مرجان کنار من نشسته و نمی ذاره برم فضولی. از همون اولش اون برای من مادری می کرد و بچگی. علی اما پرو تره دست مرجان رو می ذاره لای در. اما یک دفعه همراه با صدای جیغ زن عمو صدای دیگه ای هم می آد.
زن عمو رو آوردند خوابوندند توی تخت من. کنارش هم یک چیز کوچواویی لای ملحفه است. آخه انقدر هول کرده بودند که یادشون رفته ساک لباس های بچه و مادرشو بیارن. عمو رفته تا لباس بیاره. مامان سریع چند تا از لباس های بچگی منو آورده و تن این موجود قرمز و پر سر و صدا کرده. همه دور تخت من هستند. خانم نجات هم هست. من اما این موجود کوچولو رو دوست ندارم. به مامان می گه بگو زن عمو از تختم بلند بشه می خوام بخوام. مامان می گه نیگا کن این نی نی کوچولو رو ببین. تو بیا روی تخت مرجان بخواب. می گم نی نی اش برداره بره خونه اشون.
این نی نی کوچولوی قرمز رنگ هی رنگ باز می کنه. مادرجان می آد و قرار می شه بچه و مادرش همون جا خونه ما بمونن تا ده روز. مامان جان مامان بزرگ علی هم اومده خونه ما. باز خونه امون شلوغ شده. اسم نی نی رو می زارن لیلا. لیلا قرار بود توی یه بیمارستان کلاس بالا به دنیا بیاد . اما ترجیح داد کنار باغچه خونه ما توی شاه آباد به دنیا بیاد. اون هم توی بیست و پنجمین روز سال.
پ.ن: مامانم لیلا رو خیلی دوست داره. می گه چون وقتی که داشت بدنیا می آمد خودم کنار خانم نجات بودم و اولین کسی بودم که بغلش کردم. حالا اون دختر کوچولوی پر سر و صدا برای خودش خانمی شده و مروز روز تولدشه چند ساله که داره توی انگلیس زندگی می کنه. ده سال بیشتره که به خاطر درس خوندن از منچستر که عمو اینها توش زندگی می کنن رفته. یه لیسانس دارو سازی از دانشگاه کینگ لندن داره و فوق لیسانسشو توی یک رشته ای مرتبط با دارو سازی و نزدیک به کامپیوتر توی شفیلد گرفته و همون جا زندگی و کار می کنه. از همون بچگی می گفت ازدواج نمی کنه. الان هم سر این حرفش هست. الان که داشتم این خاطره رو می نوشتم یادم افتاد که چقدر دلم برای لیلا تنگ شده.


